|
یا حق
پنجاه و هفت سال
تپيد به شوق ديدار , كنارش كه مي نشستي
قلمش درد غريبي را نفس مي زد و شعرش كه پيوند
غزل بـود
و
آتش.
ايستاد تا قامت
صبوري نشكند و نشست به انتظار رويش
فرياد
از گلوي سكوت ... و
رفت
و رفت و باران هلهله
بود كه بر بزم تشییع اش باريدن
گـرفـت
بي وساطت اشك
.
د لـــــش مـــي خواست بــا طنيـــن دف و كــف
وصــا لـش
را پـاي كوبــان
فرياد زنند...
و چنين هم
شد. |